عاشق شدن - BABAK 1992
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

BABAK 1992
 
لینک دوستان

متولدین فروردین ماه :
به سوی من بیا تا تو را حس کنم

و دنیا خواهد دید داستان عشقی سوزان را

که شعله اش در قلب من خواهد بود به هنگام عاشقی

گویی در دنیای شوالیه ها و پرنسس ها سر میکند. قلبا عاشق است و در عشق پا بر جاست.

 

متولدین اردیبهشت ماه :
عشق را در چشمان منبنگر
چهره ی بر افروخته ام را ببین و عشق را حس کن
به صدای نفس های من گوش کن
و بشنو ترانه ی عشق را

عاشقی بی قرار است و کمرو ولی پرشهامت.
موسیقی بر او تاثیر فراوان دارد.


متولدین خرداد ماه :
با من به رویا بیا به رویای عشق
بیا تا بر فراز بلندترین کوه گام نهیم
بیا تا در ژرف ترین اقیانوس شنا کنیم
بیا تا به دورترین ستاره ها پر کشیم
بر عشق ما هیچ چیز ناممکن نیست

بهترین عاشق دنیاست و گفتارها و دل او پر ز رویاهای عاشقانهاست.

  ادامه مطلب...

[ سه شنبه 91/7/11 ] [ 3:12 عصر ] [ بابک باباپور ] [ نظرات () ]

امروز می خواهم این مقاله را با یک حقیقت غیر قابل انکار و کاملاً ملموس زندگی شروع کنم؛ روشن است که: "به عمل کار برآید، به سخنرانی هرگز" بله، از حرف تا عمل فاصله ی بسیار زیادی وجود دارد! همه از این امر مطلع هستیم و بارها و بارها چنین عباراتی به گوشمان خورده است، اما تا چه حد در زندگی روزمره خود به آن بها می دهیم؟ هر فرد می تواند [و باید] دیگران را از روی کارهایی که انجام می دهند قضاوت کند نه از روی حرف هایی که بر زبان جاری می سازند.
کلمات دارای بار اجرایی بسیار پایینی هستند و این اعمال انسان هاست که نشانگر کلیت فردی وی می باشند! این روزها هوش اجتماعی عامه مردم ارتقا یافته و همه افراد به راحتی قادرند حقایق را دریابند، در اکثر موارد بر اساس کارهایی که دیگران در مقابلشان انجام می دهند - و نه حرف هایی که به زبان می آورد- از خود عکس العمل نشان می دهند؛ و اما در مورد آقایون: باید گفت یک مرد واقعی کسی است که حرف هایش را به نقطه عمل می رساند. در ذیل بررسی اجمالی در این زمینه خواهیم داشت.
در پاسخ به این سوال که: "چگونه می توانم تشخیص دهم که می توانم به او اعتماد کنم؟" باید همیشه به این نکته توجه داشته باشید: می توانید از روی کوچک ترین کارهایی که یک مرد انجام می دهد، به ژرف ترین خصوصیات اخلاقی او پی برده و متوجه نکات بسیار ریزی در مورد شخصیت درونی او شوید. دقت کنید که واکنش او در مقابل شما، خانواده تان، فرزندان، دوستان، حتی حیوانات و سایر کسانی که دوستشان می دارید چگونه است. با سرایدار چه برخوردی دارد؟ با باغبان و یا مغازه دار چطور؟
یک مرد واقعی زمانی حرفی را می زند که عمیقاً به آن اعتقاد داشته باشد و سپس به مثابه آن اقدام مقتضی بعمل می آورد. مرد واقعی، مرد خوب، مردرویایی همیشه حسن نیت خود را با اعمالش نشان می دهد. کشف حقیقت حاکم بر درون مردها کار ساده ای است، فقط کافیست برای چند هفته کلیه کارهایی را که انجام می دهد زیر ذره بین بگیرید و بعد از خودتان این سوال را بپرسید: آیا حرف و عملش یکی است؟ آیا واقعاً همان چیزی است که نشان میدهد؟ اعمالی که متعاقب حرف هایش از او سر می زند، تمام چیزی است که شما برای شناخت هر چه بهتر او لازم دارید و او به راحتی این اطلاعات را در اختیار شما قرار می دهد. حال چه خوب باشند چه بد.
اخیراً زوجی را دیدم که بیش از 20 سال با هم زندگی کرده بودند اما در ارتباط خود به بن بست رسیده بودند و تصمیم گرفته بودند که از یکدیگر جدا شوند؛ اما چرا بعد از این همه مدت؟ خانم به من می گفت که دیگر وقت آن رسیده که خودش را از این ارتباط ناسالم بیرون بکشد. او اظهار می داشت که شوهرش طی همه ی این سال ها او و فرزانداشن را از نظر روانی آزرده می ساخته و هیچ گاه به حرف هایش عمل نمی کرده! او حتی در مورد عشق و علاقه ی خود نیز به آنها دروغ می گفته.
تصور کنید به کسی قول می دهید کاری را برایش انجام دهید، زمانیکه اهمیت قائل نمی شوید و آنرا پشت گوش می اندازید، آیا تصور می کنید که با این کار علاقه ی خود را به او اثبات می کنید؟ البته که نه؛ اگر به اطرافیان خود اهمیت ندهید ، مرتباً سر آنها داد بزنید، و دائماً اشتباهاتشان را به رخشان بکشید و از ضعف هایشان سخن به میان آورید، نمی توانید ادعا کنید که عاشقشان هستید.
اگر واقعاً کسی را دوست دارید باید بتوانید با اشتباهات، شکست ها، و خطاهایشان کنار بیایید. نکته اینجاست که شما آنها را همانطور که هستند دوست می دارید، با همه ی خوبی ها و بدی ها. آنها را به خاطر موجودیت فردی شان دوست دارید، به خاطر چیزی که در قلب و روحشان دارند.
همه ما در زندگی خطا می کنیم، دچار اشتباه می شویم، و ممکن است در زمان های مختلف کارهای غیر عقلانی زیادی انجام دهیم ولی ماهیت درونی انسان ها به گونه ای است که در اکثر موارد این قبیل نقص ها و کاستی ها را جبران می کند. اشتباهات محدود و صادقانه قابل بخشش هستند. در عین حال باید توجه داشت که تکرار پیاپی یک اشتباه نشان از شخصیت درونی فرد دارد – حال چه خوب باشد چه بد.
یکی از دوستان روانکاو ما همیشه در مورد "شخصیت غالب" صحبت می کند. این شخصیت، کاراکتر بنیادین مسلط بر روی کلیه رفتارهای انسان بوده و متشکل از الگوهای اصلی فکری و اخلاقی وی می باشد. این دقیقاً همان چیزی است که یک انسان را می سازد به ما می گوید که آنها واقعاً چه کسی هستند. باید توجه داشت که اصولا این شخصیت فراگیر کمتر امکان تغییر دارد (به ویژه برای بزرگسالان) و اصولاً در مرحله بلوغ فکری به تثبیت نهایی می رسد. البته در برخی موارد مشاهده شده است که بعضی از افراد می توانند تعدادی از خصوصیات اخلاقی خود را بسته به شرایط محیطی و زمانی تغییر دهند، اما اگر رفتارها واکنش های آنها برای دراز مدت زیر نظرگرفته شود، خود واقعی آنها که نمودی از همان "شخصیت غالب" را دارد نمایان خواهد شد.
زمانی که شما حرکات شخصی را برای مدت زمان مناسب تحت نظر می گیرید، در این حالت می توانید با توجه به کارها و اعمالش به "شخصیت غالب" او پی ببرید. به عنوان مثال اگر می خواهید ببینید آقایی، مرد ایده آل شما هست به راحتی می توانید کلیه کنش ها و واکنش های او را بررسی کنید. نباید با کلماتی که خلاف اعمالش هستند فریب بخورید و ساده لوحانه تصمیم گیری نمایید.
متاسفانه تعداد بسیار زیادی از افراد در طول زندگی خود به صورت کورکورانه به دام عشق اسیر می شوند. این افراد چشم خود را بر روی تمام حقایق عینی و ملموس می بندند و فقط دلشان را به حرف های آرمانی و خیالی طرف مقابل خوش می کنند. اگر می خواهید عاشق شوید، به اندازه کافی برای خود دلیل و مدرک بیاورید که فرد مناسب را انتخاب نموده اید و سپس دل خود را به اوهدیه کنید. هیچ گاه از هیچ نشانه ای سرسری و بی دقت عبور نکنید. مطمئن باشید که اگر با این شیوه زندگی کنید به موفقیت های بیشتری دست پیدا خواهید کرد. در این حالت می توانید عشق خالصانه ای در مقبال فردی که واقعاً شما را دوست می دارد داشته باشید. در غیر اینصورت شما آزاد هستید که به کارهایش توجه نکنید و با این اشتباه خودتان را در لبه پرتگاه زندگی قرار دهید.
سالم عاشق شوید!


[ شنبه 90/1/6 ] [ 8:24 صبح ] [ بابک باباپور ] [ نظرات () ]
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."
[ شنبه 89/5/30 ] [ 5:2 عصر ] [ بابک باباپور ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

هر چی که بخوای از عکس، داستان، ترفند مو بایل و کامپیوتر،ترفند ایرانسل،بازی،دانلود فیلم و آهنگ، اس ام اس و ....
موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 60
بازدید دیروز: 330
کل بازدیدها: 549499